شعر و قصه کودکانه

اشعار کودکانه درباره عید مبعث

اشعار کودکانه درباره عید مبعث. شعر درباره عید مبعث. نور آسمان آمده زمین. خشم و کینه را برده آن امین. شهر مکه شد پاک و با صفا. چونکه آمده رحمت خدا. بوده آن نبی پاک پاک پاک. مثل یک گلی در میان خاک. بوده در دلش عشق ایزدی. بوده یاورش مرتضی علی. دین او همان دین رحمت است. دین کامل و دین آخر است. آیه اش قرآن دین او اسلام. بر محمد و آل او سلام. *********شعر کودکانه عید مبعث*********. یه شب تو غار حرا. شنیده شد یک ندا. بخوان محمد(ص)بخوان. بهش می­گفت اون صدا. غار شده بود پر از نور. دنیایی از ستاره. بخوان محمد(ص) بخوان. صدا پیچید دو باره. گفت تو جواب محمد

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه شهادت امام موسی کاظم (ع)

سیاه چال های بغداد. خونه این آقا بود. چهارده سالی می شد. امام تو زندونا بود. تو بیست و پنج رجب. رفت امام از این دیار. تو کاظمین مرقدش. نور می پاشه به زوار. * * * * * * * * *. همیشه در زنجیر. همیشه در زندان. دلش پر از غصه. لبش ولی خندان. همیشه در سجده. همیشه در تکبیر. همیشه میخواند او. نماز در زنجیر. سیاه چال و نور. ستاره ای در بند. سکوت و تاریکی. عبادت و لبخند. همیشه خشم او. برای ظالم بود. امید مظلومان. امام کاظم (ع) بود. شاعر : جعفر ابراهیمی(شاهد). گردآوری: بخش کودکان بیتوته.

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه لانه مورچه

می چکد به روی شهر. چکه چکه، آسمان. باز خنده می کنند. چتر های مهربان. حیف خاله مورچه. لانه اش خراب شد!. توی راه او پر از. چاله های آب شد. غصه می خورم چه قدر. من برای مورچه!. ای خدا چه می کنند. بچّه های مورچه. منبع: istgahekoodak. ir.

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه درباره امام علی (ع)

اشعار کودکانه درباره امام علی (ع). میلاد علی (ع). مکه شد پر از . خنده و سرور. مکه شد پر از . بوی عطر و نور. شد تولد . حضرت علی (ع). شد تولد . بهترین ولی. شیعه علی (ع) . بوده رستگار. دشمن علی (ع) . شده زشت و خوار. مهر او نشست . توی قلب من. روز و شب از او . گفته ام سخن. ای علی(ع) تویی . رهبر و امام. صحبت تو هست . بهترین کلام. مهرت ای علی(ع) . از سعادت است. یاد و نام تو . یک عبادت است. **********. ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ(ع). ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ، از ﺟﺎی ﺧﻮد ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ. از او ﻣﺪد، در راه ﺣﻖ ﻣﯽﺧﻮاﺳﺘﻢ. ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ، ﺗﺎ آﻓﺘﺎب از ﻧﻮ دﻣﯿﺪ. ﺑﺎ ﯾﺎد او، ﻏﻢ از دل ﻣﻦ ﭘﺮ ﮐﺸﯿﺪ. ﮔﻔﺘ

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه درباره ولادت امام جواد (ع)

شعر کودکانه ولادت امام جواد (ع). امام نهم ما. فرزند مولا رضاست. امام جواد،. معدن جود و صفاست. مثل همه امامان. با علم وبا سواد است. با حیوونا مهربون و. جوان ترین امام. آخ که چه خوب و. مهربونه آقا. دوستش داریم. دوستش داریم یه دنیا. منبع:. قرآن آموزی با بازی و رنگ آمیزی. farhangientekhab. ir.

ادامه مطلب ...
قصه باغچه مادر بزرگ

قصه کودکانه ی باغچه ی مادر بزرگ. یکی بود یکی نبود. مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گلهای رنگارنگ بود. ازهمه ی گل ها زیباتر گل رز بود. البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد. یک روز دوتا دختر کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ بودند به سمت باغچه آمدند. یکی از آن ها دستش را به سمت گل رز برد تا آن رابچیند، اما خارهای گل در دستش فرو رفت. دستش را کشید وباعصبانیت گفت:. اون گل به دردنمی خوره!. آخه پرازخاره. مادربزرگ نوه ها را صدازد آن ها رفتند. اما گل رز شروع به گریه کرد. بقیه ی گل ها با تعجب به او نگاه کردند. گل

ادامه مطلب ...
شعر عمو خلبان

شعر کودکانه «عمو خلبان». این کیه؟ این عمومه. عموم چه قد بلنده. سواره یک پرنده ست. خوش حاله و می خنده. پرنده اش آهنی ست. دو بال گنده داره. شب ها چراغش از دور. مثل چیه؟ستاره!. عمو با این پرنده. بالای ابرها می ره. تو اسمون می چرخه. اون سر دنیا می ره. از پل رنگین کمون. رد می شه آروم آروم. من که دروغ نمی گم. چون خلبانه عموم. رانندگی می کنه. تو جاده ی آسمون. چه کیفی داره پرواز. خوش به حال عمو جون. کاشکی عمو جون، منو. تو کوچه دیده باشه. برای من یک سبد. ستاره چیده باشه. شاعر: مریم هاشم پور.

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه چهارشنبه سوری

شعر کودکانه و زیبای چهارشنبه سوری. در این مطلب شعر و ترانه کودکانه چهارشنبه سوری را برایتان آماده کرده ای تا به زبان شعر و موسیقی به کودکتان رسوم شاد و زیبای چهارشنبه سوری را بیاموزید. شناساندن فرهنگ و رسوم ایرانیان از وظایف والدین و مربی‌ها به کودک است. با بچه‌ها صحبت کنید، برای آنها از تاریخ و رسوم سخن بگویید. به این صورت شما کودکان را به فکر وا می‌دارید و زمینه‌ای برای پرورش تفکر خلاق و تفکر انتقادی در کودک فراهم می‌کنید. دنبال کردن سنتها کورکورانه و ناآگاهانه نتیجه‌اش به اشتباه رفتن مسیر هست. ریشه‌ها را بشناسید و کودکان را با آن آشنا کن

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه عید نوروز (آهای آهای بهاره)

شعر کودکانه عید نوروز. شعر کودکانه عید نوروز. "شعر آهای آهای بهاره". آهای آهای بهاره. عید اومده دوباره. گلهای زرد ولاله. روئیده هر کناره. بهاره و بهاره. بهار صفا میاره. بلبل رو شاخه گل. گنجشکه رو چناره. داره آواز می خونه. این آغاز بهاره. بهاره و بهاره. بهار صفا میاره. منبع: koodakcity. com.

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه روز مادر

شعر و ترانه کودکانه برای مادر. مادر مهربونم. عزیز خوش زبونم. تو گل بی خار منی. رفیق من ، یار منی. وقتی که غصه دار باشم. فقط تو غمخوار منی. ای جان من فدای تو. بهشت به زیر پای تو. ***************** *****************. میشــــه اسـم پاکتو. رو دل خـــــدا نوشت. میشه با تو پر کشید. تــــوی راه سرنوشت. میشـــه با عطـر تنت. تا خــــود خـدا رسید. میشــه چشــم نازتو. رو تن گلهــــا کـشید. مادرم جـــــونم فـدات. برم قــــربــون چشات. تو اگــــــــه نگام کنی. جون میدم واس نگات. منبع:. zamzar. ir. koodakcity. com.

ادامه مطلب ...
قصه کودکانه «دخترک آواز خوان »

دختری بود که با پدر و مادرش برای تفریح به جنگل رفته بودن پس از کلی بازی و تفریح دخترک پروانه خیلی خوشگلی را می بیند که دور سر او پرواز میکند. دخترک دلش می خواست که این پروانه را بگیرد و با خودش به خانه ببرد . به همین دلیل دخترک پروانه را به قصد گرفتتن دنبال کرد . دخترک خیلی خوشحال بود چرا که خودش را در گرفتن پروانه موفق می دید . همینجور که پروانه را دنبال می کرد و می خندید پروانه او را از پدر و مادر دور تر و دورتر می کرد . دخترک پس از ساعتی که پروانه را دنبال کرد و خسته شد تصمیم گرفت استراحتی کند. در حال استراحت متوجه شد که از پدر و مادرش خبر

ادامه مطلب ...
قصه ی موچی بی دقته

قصه های کودکانه. آن شب برف سنگینی باریده بود . همه جا سرد بود موچی ( مورچه کوچولو ) و فیلو ( فیل کوچولو ) در خانه خوابیده بودند . بخاری کوچک آنها روشن بود اما نمی توانست همه خانه را گرم کند . موچی گفت : " باید یک فکری بکنیم که خانه را گرم کنیم . و بعد گفت : " یک فکر حسابی دارم . ما می توانیم تمام شعله های اجاق گاز را روشن کنیم تا خانه گرم شود . ". فیلو گفت : " اما این کار خطرناک است . مگر یادت نیست که آقای ایمنی می گفت هیچوقت این کار را نکنید ؟. موچی گفت : آقای ایمنی در خانه گرمش خوابیده و نمی داند که ما داریم از سرما می لرزیم موچی این را گ

ادامه مطلب ...
قصه ی چکودکانه «دیوار مهربانی»

قصه کودکانه «دیوار مهربانی». یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی این شهر شلوغ یه خونه‌ی خیلی بزرگی بود که چندتا اتاق داشت، توی یکی از این اتاقها پر از اسباب بازی بود، روبروی کمد اسباب بازیها یه تخت خواب چوبی بود که زیر این تخت خواب یک جفت کفش صورتی ناراحت و غمگین نشسته بود، خانم کفشه هرروز گریه می‌کرد و با خودش میگفت: “دیگه سارا منو دوست نداره، دیگه منو پاش نمیکنه از وقتی که مادر بزرگش یه جفت کفش قرمز براش خریده همش اونو پاش میکنه سارا دیگه منو نمیخاد”. هر روز یکی از اسباب بازیها میومد و خانم کفشه رو دلداری میداد اما فایده نداشت خانم کفشه بازم گ

ادامه مطلب ...
قصه سه ماهی برای کودکان

در آبگیر کوچکی ، سه ماهی زندگی می کردند . ماهی سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهی نارنجی ، هوش کمتری داشت و ماهی قرمز ، کودن و کم عقل بود. یک روز دو ماهیگیر از کنار آبگیر عبور کردند و قرار گذاشتند که تور خود را بیاورند تا ماهیها را بگیرند. سه ماهی حرف های ماهیگیران را شنیدند. ماهی سبز ، که زرنگ و باهوش بود بدون اینکه وقت را از دست بدهد از راه باریکی که آبگیر را به جوی آبی وصل می کرد ، فرار کرد. فردا ماهیگیران رسیدند و راه آبگیر را بستند. ماهی نارنجی که تازه متوجه خطر شد ، پیش خودش گفت، اگر زودتر فکر عاقلانه ای نکنم بدست ماهیگیران اسیر می شوم . پ

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه «آقای باغبان»

آقای باغبان. من آقای باغبونم. دارم یه آواز میخونم. می گم به گل های قشنگ. گل های ناز و رنگارنگ. به به به!چه خوشگلید!. سرخید و سبزید و سفید. من دوس دارم شمارو. قربون برم خدارو. که آفریده بلبل. لاله و یاس و سنبل. نگاه من به گلهاس. به سبزه و چمن هاس. کارم رو دوست دارم. همیشه گل می کارم. گل می کارم گل ناز. شعر می خونم با آواز. کارم خیلی تمیزه. گل واسه من عزیزه. گل همیشه قشنگه. نازه و رنگارنگه. منبع: bahranian. blogfa. com.

ادامه مطلب ...
قصه های کودکی

زمانی که پای کودکان در میان است، چینی زرین ایران تمام دانش و توان خود را به خدمت می گیرد تا محصولی نه تنها جذاب بلکه کاملاً بهداشتی برای کودکانمان فراهم کند. شخصیت های کارتونی شاد و بازیگوش چینی زرین به شما کمک می کند تا هر وعده غذای کودک دلبندتان با یک قصه شیرین یا یک بازی لذت بخش همراه باشد. محصولات کودک چینی زرین با فن آوری دکور داخل لعابی بی شک بهداشتی ترین ظروف غذاخوری کودکان هستند.

ادامه مطلب ...
قصه کودکانه خدا کجاست؟

قصه کودکانه درباره خدا. بابا امروز راهی مسافرت شد، سحر هم برای اینکه با باباش خداحافظی کنه عروسکش رو از اتاقش برداشت و به سمت در رفت و پرسید: ” بابا کی از سفر بر می‌گردین؟”. بابا گفت: ” ۱۰ روز دیگه. ”. مامان گفت: “بابا! خدا به همراهت. ”. سحر از مامانش پرسید: ” خدا می‌خواد همراه بابا بره؟! مامان مگه خدا کجاست؟!”. مامان گفت: ” خدا همه جا هست دخترم، جایی نمی‌ره. ”. سحر پرسید: ” یعنی خدا پیش من هم هست؟ پس کو؟”. مامان جواب داد: ” خدا رو که با چشمای قشنگت نمی‌تونی ببینی. ”. سحر با تعجب گفت: ” پس از کجا بدونم خدا هست؟”. مامان با لبخند جواب داد: ” دور

ادامه مطلب ...
یادش بخیر کلاغ پر

شعر کودکانه. با بچه ها و مادر. کلاغ پر - الاغ پر. الاغ که پر نداره. آرش خبر نداره. حتی می شد با انگشت. آقا الاغه رم (راهم) کشت. نمی دونم که چی شد. کلاغ پر مال کی شد. کلاغه از یادم رفت. انگار پرش دادم رفت. اون دوران طلایی. روزای سربالایی. از خونه پر کشیدن. انگار مارو ندیدن. بدون درد و غصه. بزرگ شدیم تو قصه. کلاغه دوباره برگشت. از بازیامون نگذشت. پر دادنه زمونه. بازیای بچه گونه. اینار شدیم گرفتار. تو این بازی و تکرار. کلاغه کینه اندوز. شمرده بود شب و روز. اومد کنه تلافی. به شادی بگه کافی!. اومد رو بومه خونه. که یکیمون نمونه. کلاغه و روزگار. بازی

ادامه مطلب ...
قصه موش موشی

قصه آموزنده درباره زود خوابیدن. توی یه دشت زیبا و سر سبز خانواده‌ای زندگی می‌کردن که به خانواده مموشیا معروف بودن …. مامان موشه و بابا موشه ده تا بچه داشتن. بین این ده تا بچه مموشیا یکیشون شبا دیر میخوابید اسمش موش موشی بود. یه بچه موش زرنگ وناقلا. ازبس شبا دیر میخوابید روزا تا لنگ ظهرخواب میموند . خواهر و برادرش صبح زود میرفتن توی دشت مشغول بازی و شادی اما موش موشی قصه ما توخواب ناز بود…. وقتی بیدار میشد همه مموشیا خسته بودن گشنه بودن و حال بازی کردن با موش موشی رو نداشتن. موش موشی تنها یه روز رفت تا برای خودش یه خونه دیگه زندگی کنه . رفت و ر

ادامه مطلب ...
من نبودم دستم بود

قصه های آموزنده برای کودکان. راستش من عادت داشتم به وسایل های داداشم دست درازی کنم. یعنی چی می خواند و چی می خورد، و یا چی تو کیفش قایم می کند. یا حتی چی تو سرش می گذرد. داداشم یه روز گفت: بالاخره یه روز دعوای حسابی با تو می کنم. تا دیگر هوس نکنی بفهمی چی توی سرم می گذرد. نمی دانم داداشم از کجا همه چیز را می فهمد. یک روز داشتم شکلاتم را از جیبم در می آوردم. یک هو نمی دانم چه جوری دستم خورد به میز و بعد پایم هم لیز خورد. همه چیز ریخت ریخت روی زمین و پخش و پلا شد. دست پاچه شدم خواستم جمع کنم که داداشم را بالای سرم دیدم . گفتم نمی خواستم به

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه