شعر و قصه کودکانه

قصه کودکانه «دخترک آواز خوان »

دختری بود که با پدر و مادرش برای تفریح به جنگل رفته بودن پس از کلی بازی و تفریح دخترک پروانه خیلی خوشگلی را می بیند که دور سر او پرواز میکند. دخترک دلش می خواست که این پروانه را بگیرد و با خودش به خانه ببرد . به همین دلیل دخترک پروانه را به قصد گرفتتن دنبال کرد . دخترک خیلی خوشحال بود چرا که خودش را در گرفتن پروانه موفق می دید . همینجور که پروانه را دنبال می کرد و می خندید پروانه او را از پدر و مادر دور تر و دورتر می کرد . دخترک پس از ساعتی که پروانه را دنبال کرد و خسته شد تصمیم گرفت استراحتی کند. در حال استراحت متوجه شد که از پدر و مادرش خبر

ادامه مطلب ...
قصه ی موچی بی دقته

قصه های کودکانه. آن شب برف سنگینی باریده بود . همه جا سرد بود موچی ( مورچه کوچولو ) و فیلو ( فیل کوچولو ) در خانه خوابیده بودند . بخاری کوچک آنها روشن بود اما نمی توانست همه خانه را گرم کند . موچی گفت : " باید یک فکری بکنیم که خانه را گرم کنیم . و بعد گفت : " یک فکر حسابی دارم . ما می توانیم تمام شعله های اجاق گاز را روشن کنیم تا خانه گرم شود . ". فیلو گفت : " اما این کار خطرناک است . مگر یادت نیست که آقای ایمنی می گفت هیچوقت این کار را نکنید ؟. موچی گفت : آقای ایمنی در خانه گرمش خوابیده و نمی داند که ما داریم از سرما می لرزیم موچی این را گ

ادامه مطلب ...
قصه ی چکودکانه «دیوار مهربانی»

قصه کودکانه «دیوار مهربانی». یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی این شهر شلوغ یه خونه‌ی خیلی بزرگی بود که چندتا اتاق داشت، توی یکی از این اتاقها پر از اسباب بازی بود، روبروی کمد اسباب بازیها یه تخت خواب چوبی بود که زیر این تخت خواب یک جفت کفش صورتی ناراحت و غمگین نشسته بود، خانم کفشه هرروز گریه می‌کرد و با خودش میگفت: “دیگه سارا منو دوست نداره، دیگه منو پاش نمیکنه از وقتی که مادر بزرگش یه جفت کفش قرمز براش خریده همش اونو پاش میکنه سارا دیگه منو نمیخاد”. هر روز یکی از اسباب بازیها میومد و خانم کفشه رو دلداری میداد اما فایده نداشت خانم کفشه بازم گ

ادامه مطلب ...
قصه سه ماهی برای کودکان

در آبگیر کوچکی ، سه ماهی زندگی می کردند . ماهی سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهی نارنجی ، هوش کمتری داشت و ماهی قرمز ، کودن و کم عقل بود. یک روز دو ماهیگیر از کنار آبگیر عبور کردند و قرار گذاشتند که تور خود را بیاورند تا ماهیها را بگیرند. سه ماهی حرف های ماهیگیران را شنیدند. ماهی سبز ، که زرنگ و باهوش بود بدون اینکه وقت را از دست بدهد از راه باریکی که آبگیر را به جوی آبی وصل می کرد ، فرار کرد. فردا ماهیگیران رسیدند و راه آبگیر را بستند. ماهی نارنجی که تازه متوجه خطر شد ، پیش خودش گفت، اگر زودتر فکر عاقلانه ای نکنم بدست ماهیگیران اسیر می شوم . پ

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه «آقای باغبان»

آقای باغبان. من آقای باغبونم. دارم یه آواز میخونم. می گم به گل های قشنگ. گل های ناز و رنگارنگ. به به به!چه خوشگلید!. سرخید و سبزید و سفید. من دوس دارم شمارو. قربون برم خدارو. که آفریده بلبل. لاله و یاس و سنبل. نگاه من به گلهاس. به سبزه و چمن هاس. کارم رو دوست دارم. همیشه گل می کارم. گل می کارم گل ناز. شعر می خونم با آواز. کارم خیلی تمیزه. گل واسه من عزیزه. گل همیشه قشنگه. نازه و رنگارنگه. منبع: bahranian. blogfa. com.

ادامه مطلب ...
قصه های کودکی

زمانی که پای کودکان در میان است، چینی زرین ایران تمام دانش و توان خود را به خدمت می گیرد تا محصولی نه تنها جذاب بلکه کاملاً بهداشتی برای کودکانمان فراهم کند. شخصیت های کارتونی شاد و بازیگوش چینی زرین به شما کمک می کند تا هر وعده غذای کودک دلبندتان با یک قصه شیرین یا یک بازی لذت بخش همراه باشد. محصولات کودک چینی زرین با فن آوری دکور داخل لعابی بی شک بهداشتی ترین ظروف غذاخوری کودکان هستند.

ادامه مطلب ...
قصه کودکانه خدا کجاست؟

قصه کودکانه درباره خدا. بابا امروز راهی مسافرت شد، سحر هم برای اینکه با باباش خداحافظی کنه عروسکش رو از اتاقش برداشت و به سمت در رفت و پرسید: ” بابا کی از سفر بر می‌گردین؟”. بابا گفت: ” ۱۰ روز دیگه. ”. مامان گفت: “بابا! خدا به همراهت. ”. سحر از مامانش پرسید: ” خدا می‌خواد همراه بابا بره؟! مامان مگه خدا کجاست؟!”. مامان گفت: ” خدا همه جا هست دخترم، جایی نمی‌ره. ”. سحر پرسید: ” یعنی خدا پیش من هم هست؟ پس کو؟”. مامان جواب داد: ” خدا رو که با چشمای قشنگت نمی‌تونی ببینی. ”. سحر با تعجب گفت: ” پس از کجا بدونم خدا هست؟”. مامان با لبخند جواب داد: ” دور

ادامه مطلب ...
یادش بخیر کلاغ پر

شعر کودکانه. با بچه ها و مادر. کلاغ پر - الاغ پر. الاغ که پر نداره. آرش خبر نداره. حتی می شد با انگشت. آقا الاغه رم (راهم) کشت. نمی دونم که چی شد. کلاغ پر مال کی شد. کلاغه از یادم رفت. انگار پرش دادم رفت. اون دوران طلایی. روزای سربالایی. از خونه پر کشیدن. انگار مارو ندیدن. بدون درد و غصه. بزرگ شدیم تو قصه. کلاغه دوباره برگشت. از بازیامون نگذشت. پر دادنه زمونه. بازیای بچه گونه. اینار شدیم گرفتار. تو این بازی و تکرار. کلاغه کینه اندوز. شمرده بود شب و روز. اومد کنه تلافی. به شادی بگه کافی!. اومد رو بومه خونه. که یکیمون نمونه. کلاغه و روزگار. بازی

ادامه مطلب ...
قصه موش موشی

قصه آموزنده درباره زود خوابیدن. توی یه دشت زیبا و سر سبز خانواده‌ای زندگی می‌کردن که به خانواده مموشیا معروف بودن …. مامان موشه و بابا موشه ده تا بچه داشتن. بین این ده تا بچه مموشیا یکیشون شبا دیر میخوابید اسمش موش موشی بود. یه بچه موش زرنگ وناقلا. ازبس شبا دیر میخوابید روزا تا لنگ ظهرخواب میموند . خواهر و برادرش صبح زود میرفتن توی دشت مشغول بازی و شادی اما موش موشی قصه ما توخواب ناز بود…. وقتی بیدار میشد همه مموشیا خسته بودن گشنه بودن و حال بازی کردن با موش موشی رو نداشتن. موش موشی تنها یه روز رفت تا برای خودش یه خونه دیگه زندگی کنه . رفت و ر

ادامه مطلب ...
من نبودم دستم بود

قصه های آموزنده برای کودکان. راستش من عادت داشتم به وسایل های داداشم دست درازی کنم. یعنی چی می خواند و چی می خورد، و یا چی تو کیفش قایم می کند. یا حتی چی تو سرش می گذرد. داداشم یه روز گفت: بالاخره یه روز دعوای حسابی با تو می کنم. تا دیگر هوس نکنی بفهمی چی توی سرم می گذرد. نمی دانم داداشم از کجا همه چیز را می فهمد. یک روز داشتم شکلاتم را از جیبم در می آوردم. یک هو نمی دانم چه جوری دستم خورد به میز و بعد پایم هم لیز خورد. همه چیز ریخت ریخت روی زمین و پخش و پلا شد. دست پاچه شدم خواستم جمع کنم که داداشم را بالای سرم دیدم . گفتم نمی خواستم به

ادامه مطلب ...
شعر جشن تکلیف

شعر های جشن تکلیف. شده ام نه ساله. جشن تکلیف من است. جا نماز و چادر. همه در کیف من است. دین من اسلام است. من مسلمان هستم. می رسد صوت اذان. شاد و خندان هستم. چادری داده به من. هدیه ای مادر من. مثل تاجی از گل. چادرم بر سر من. شده ام نه ساله. بعد از این خوشحالم. چون فرشته شده است. دست هایم، بالم. می پرم رو به خدا. لحظه ی سبز نماز. پنج نوبت هر روز. می کنم راز و نیاز. مثل گل می شکفم. باز در سایه دین. ای خدا! شکر! شدم. زود همسایه ی دین. اشعار جشن تکلیف. جشن تکلیف. از باغ جا نمازم گل نماز. آهسته پر کشیدم. رفتم به سوی باغی. یک باغ سبز و خرم. دیدم که گل

ادامه مطلب ...
آرزوی بره کوچولو

قصه های کودکانه. در یک روز زیبای بهاری، چند تا کبوتر سفید در آسمان پرواز می کردند. بره کوچولویی با پشم های سیاه و سفید فرفری وسط مزرعه ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد. او کبوترها را می دید و آرزو می کرد می توانست مثل آنها پرواز کند. یکی از کبوترها چشمش به بره افتاد. پایین آمد و روی علف ها، نزدیک او نشست. بره کوچولو به کبوتر سلام کرد. کبوتر با مهربانی گفت: سلام بره کوچولو، تو خیلی ناز و قشنگی، چه پشم های سیاه و سفید و خوشگلی داری!. بره کوچولو بع بع کرد و گفت: تو هم خیلی قشنگی کبوتر سفید! خیلی دلم می خواهد من هم مثل تو، توی آسمان آبی پرواز

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه هوای پاک

شعر هوای پاک. کاش هوا. هوای این شهر ما همیشه آلوده است. به جای ابر سپید در دل آن دوده است. چشمه جوشان آن رفته به دیدار خواب. پر شده هر گوشه از بوی بد فاضلاب. کاش هوا روز و شب سالم و پاکیزه بود. قلب و نفس هایمان خالی از انبوه دود. شعر هوای پاک برای کودکان. شعر هوای پاک. یه روز یه گنجشک سیاه اومد رو بوم خونه ام. اول نشست رو پنجره بعدش نشست رو شونه ام. گفتم گنجشک کجا بودی؟ که انقدر سیاه شدی؟. تو رنگ مشکی اُفتادی یا که تو قیر سیاه شدی. به من نگاهی کرد و بعد به آسمون اشاره کرد. به دود زشت ماشینا به دور دورا اشاره کرد. کاشکی که آسمونمون تمیز باشه، آب

ادامه مطلب ...
قصه ی کودکانه «موش کور»

موش کور کوچولو توی اتاقش روی تخته سنگی نشسته بود. مادرش توی اتاق آمد و گفت : «بیا برویم غذا بخوریم. » موش کور کوچولو گفت : «دلم می‌خواهد از لانه بیرون بروم. ». مادر با تعجب او را نگاه کرد : «بیرون بروی؟ مثلاً کجا؟» موش کور کوچولو آهی کشید و آرام گفت : «من دلم می‌خواهد روی زمین راه بروم، گرمای خورشید را احساس کنم، دلم می‌خواهد هرروز آسمان را نگاه کنم. حرکت ابرها را ببینم. می‌خواهم بدانم گل‌ها چه بویی دارند، دوست دارم صدای آب را بشنوم. » مادرپرسید : «این حرف‌ها را از کی شنیده ای؟». موش کور کوچولو گفت : «دیروز کرم خاکی رادیدم. به من گفت که با

ادامه مطلب ...
اتل متل خواب دیدم

شعر های کودکانه. زیر نور مهتاب دیدم. کبوتر آبی رنگ. با دوتا بال قشنگ. سوار شدم روی اون. رفتم توی آسمون. تا ابرها پر کشیدم. خواب خدا رو دیدم. خدا چه مهربون بود. آبی آسمون بود. شاعر: نعیمه نادری. منبع: tebyan. net.

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه هفت سین

سبزه:. من سبزه ی قشنگم. با سرماها می جنگم. وقتی میام به دنیا. بستان می شه چه زیبا. نزدیک عید نوروز. با طبل حاجی فیروز. عید شما مبارک(۲). شعر هفت سین برای کودکان. سکه:. من سکه ام چه زیبا. زینت جیب بابا. با افتخار نوروز. می شم فراری یک روز. نزدیک عید نوروز. با طبل حاجی فیروز. عید شما مبارک(۲). شعر هفت سین. سنبل:. من سنبلم من سنبلم. همنشین با بلبلم. وقتی میام به بستان. باغبون میشه چه خندان. نزدیک عید نوروز. با طبل حاجی فیروز. عید شما مبارک(۲). ,شعر هفت سین برای کودکان. سنجد. من سنجد لباس گلی. سرخ سفید وتپلی. باناز و اطوار و ادا. می نشینم پیش شما.

ادامه مطلب ...
شعر کودکانه ولادت امام محمد باقر

شعر کودکانه ولادت امام محمد باقر. شعر کودکانه ولادت امام محمد باقر. سال 57 ق، سال تولد امام پنجم، حضرت امام محمدباقر علیه السلام است. امام عزیزی که استاد همه دانش ها بود و مردم از سراسر دنیا، برای استفاده از دانش ایشان، به نزدشان می رفتند. امام باقر علیه السلام فرزند امام سجاد علیه السلام وفاطمه، دختر امام مجتبی علیه السلام هستند؛ یعنی امام پنجم ما، هم نوه امام حسن مجتبی علیه السلام است و هم نوه امام حسین علیه السلام . ایشان در سال 57 به دنیا آمدند و 57 سال هم زندگی کردند و مردم را از علم و دانش خود بهره مند ساختند. بوی گل محمدی, محمد باقر ا

ادامه مطلب ...
شعر روز دانش آموز

روز دانش آموزان. روز روز خوب دانش آموز است. روز خوب 13 آبان. روز وحدت روز پیروزی. در تمام پهنه ایران. نوجوانان وطن آن روز. یک زبان فریاد سر دادند. از قفس مرغ رهایی را. بار دیگر بال و پر دادند. آسمان میهن از آنان. با شکوه و پاک و آبی شد. نور دانش تیرگی را برد. روز ، روز آفتابی شد. ما همین دستان کوچک باز. میهن ما می شود آباد. سالروز دانش آموزان. روز خوب ما گرامی باد. مرغ دانش می گشاید بال. با تلاش دانش آموزان. آسمان زیبا و زیباتر. می شود با پرچم ایران. مرغ دانش می گشاید بال. با تلاش دانش آموزان. آسمان زیبا و زیباتر. می شود با پرچم ایران. شعر در م

ادامه مطلب ...
قصه ی جالب کبوتر و سنجاب

یکی بود یکی نبود تو یه جنگل سرسبز و بزرگ یه سنجاب زبر و زرنگ بود که تو یک درخت مهربان زندگی می کرد. درخت با همه حیوانات جنگل خوب بود و میوه های رنگارنگش را در اختیار همه حیوانات جنگل می ��ذاشت. اما این کار سنجاب را اذیت می کرد او دوست داشت که درخت فقط مال او باشد. اما چون درخت این طورمی خواست سنجاب هم چیزی نمی گفت. یک روز که هوا خیلی طو فانی بود یک کبوتر تنها که تو طوفان گرفتار شده بود به درخت پناه آورد و درخت هم بهش میوه و جاداد. باز هم این کار باعث ناراحتی سنجاب شد و سنجاب حسادت کرد. یک روز که کبوتر برای تهیه آب و دانه به اطراف جنگل رفته بود س

ادامه مطلب ...
شعر روز کودک

روز قشنگ کودک. امروز یه روز خوبه. روز قشنگ کودک. تبریک میگم بچه ها. روز شما مبارک. سالم باشید. شاد باشید. گل های باغ امید. خرّم و آزاد باشید. کاشکی همیشه باشه. خنده روی لباتون. شادی همیشه مهمون. باشه توی دلاتون. بازم میگم بچه ها. روز شما مبارک. تمام روزهای خوب. روز قشنگ کودک. شعر روز جهانی کودک. امید فردای ما. رنگاوارنگه دنیا. خیلی قشنگه دنیا. چونکه دوبار آمد. خورشید خانم زیبا. زودباش بلندشو ازخواب. بازی بکن روی تاب. آغاز شده دو باره. یک روز خوب خدا. روز شما مبارک. ای کودکان دانا. باعث افتخارید. امید فردای ما. الهی صد ساله بشید. در همه جای دنیا

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه